پنجشنبه پنجم آذر 1388
هرکس دوست داشت، این متن را بخواند!!
به نام خداوند بسیجیان، از صدراسلام تاکنون. و به نام اول بسیجی عالم، علی(ع) در روزی که فرزندش سهم عسلش از بیت المال را به دلیل نیاز، زودتر گرفته بود، بر خود لرزید و فرمود: عزیزم اگر شب گذشته که تو سهم خود را از بیت المال گرفتی تا صبح در این شهر کسی سر گرسنه بر زمین گذاشته باشد، علی جواب خدایش را چه خواهد داد؟ و به نام آن بسیجی که تن به شمشیر داد ولی ذلت را نپذیرفت. و به نام آن بسیجی که روزی خواهد آمد و عالم را از بند تبعیض و بردگی و جهالت نجات خواهد داد. و به نام آن پیر بسیجی، خمینی کبیر(ره) که رهبر جهان اسلام بود و در خانه ای ساده می زیست و درگرمای تابستان وقتی خواستند پنکه ای برای او تهیه کنند تا بدن نحیفش از گرمای تابستان در امان بماند می گوید: چون دیگران از این وسیله بی بهره اند لازم نیست برای من پنکه بیاورند. و به نام بسیجی13 ساله که نارنجک به کمر بست و به زیر شنی های تانک دشمن رفت و بنیانگذار عملیات شهادت طلبانه در عصر گریز از مرگ شد. و به نام آن بسیجی پیرمرد که وقتی فهمید به علت کهولت سن نمی خواهند به جبهه اعزامش کنند با التماس گفت: ممکن است قادر به گرفتن اسلحه نباشم اما می توانید بدنم را در گونی سنگری بگذارید و برای ساخت سنگر از من استفاده کنید. و به نام آن بسیجی که همسرش را برای حفظ دین خدا راهی جبهه کرد و پس از شهادت همسر مجاهدش در خانه قائدان کار می کرد تا خرج معاش یگانه دخترش را تامین کند. و به نام آن بسیجی که فرمانده لشکر بود اما هنگامیکه همسرش از او 5000 ریال دستی می خواهد، از یکی از دوستانش قرض می گیرد و به او می دهد تا شرمنده همسرش نشود. و به نام آن بسیجی با اخلاص که نماینده حضرت امام خمینی(ره) در شورای عالی دفاع بود و تمام زندگیش خلاصه می شد در اتاقی کوچک و ساده که در آن بر روی جعبه میوه پتویی کشیده بود و با همسرش آنجا زندگی می کرد. و به نام آن بسیجی عاشق، که شهردار بود و هنگام عبور از خیابان وقتی دید که راه جوی آب بسته شده، جوی را به تنهایی باز نمود و بعد از شهادتش پیکرش هدف خمپاره قرار گرفت تا حتی یک متر از خاک این دنیا را برای تدفینش اشغال نکند. و به نام آن بسیجی که در هنگام نبرد چشمان خود را از دست داد ولی تا پایان جنگ هیچگاه خط مقدم را ترک نکرد و بعد از جنگ هم در جبهه علم تلاش کرد و با چشمان نابینا دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه گرفت. و به نام آن اَبَرمرد بسیجی که با مدرک دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه های آمریکا قید زندگی راحت مادی را در آمریکا زد و راهی لبنان و ایران شد تا در جنگ و مبارزه مستضعفان جهان علیه استکبار شرکت کند و عروس شهادت را در آغوش کشید. و به نام آن بسیجی که فرمانده گردان بود و چون از ع
ملیات شناسایی در آن گرمای تیرماه بازگشت، مسئول تدارکات، کمپوت آلبالویی هدیه لبان خشک و ترک خورده اش کرد اما وقتی فهمید از این کمپوت به تعداد نیروها موجود نیست با بغض و ناراحتی از این که دیواری کوتاهتر از دیوار او پیدا نکرده اند، کمپوت را به کناری نهاد و تنها به نوشیدن جرعه ای از آب گرم قناعت کرد. و به نام آن زن بسیجی که هنگام ازدواج، همسرش به او گفت: در این دنیا هر کاری برای خوشبختی تو انجام می دهم ولی اکنون در پی سالها که از آن روز می گذرد هر روز با لبخندی بغض آلود چندین بار برای شوهر قطع نخاعی اش لگن می آورد و خم به ابرو نمی آورد. و به نام آن زن بسیجی که هر وقت همسر جانبازش تعادل عصبیش را از دست می دهد، فرزندانش را در اتاق محبوس می کند و خود را در مقابل شوهرش قرار می دهد تا شوهرش او را آنقدر بزند تا به حال عادی بازگردد و وقتی از او می پرسند چرا خودت از جلوی او کنار نمی روی؟! پاسخ می دهد: اگر من مقابل او نباشم و مرا نزند، خودش را می زند و به خود صدمه وارد می کند......
آری! فرهنگ بسیجی این است. برادر و خواهر بسیجیم! هدف از خلقت انسان رسیدن به مقام بسیجی مخلص است. من و تو که خود را بسیجی می دانیم، مسئوولیم. مبادا اشتباهات و گناهان من و تو به مقام و منزلت بسیج ضربه واردکند، مامسئوولیم.
زنده یاد ابولفضل سپهر
سه شنبه بیستم مرداد 1388
ستاره اي از آسمان - طلبه شهيد ابوالقاسم نبي زاده
ابوالقاسم در روستاي جوشان از توابع گلباف کرمان به دنيا آمد پدرش حاج آقا رضا نبي زاده يکي از مردان متدين، داراي حسن شهرت و اهل فضل همان روستاست.
ابوالقاسم دوران کودکي و دبستان را در فضاي خوش آب هواي روستا سپري
کرد و براي ادامه تحصيل در مقطع راهنمايي راهي گلباف شد.
دبيرستان سعادت، پايگاه شهيد محمد باقر صدر در مسجد دوازده امام، کتابخانه مهدي موعود در شهر گلباف دانش آموز کوشايي را به ياد مي آورند که با اشتياق تمام در کلاس هاي درس نشست فعاليت نمود و از ساحت کتاب و کتابخواني هيچ وقت دور نشد.
ابوالقاسم بعد از اخذ ديپلم براي گذراندن دوره تربيت مربي به جوپار اعزام و جهت تکميل آن رهسپار پادگان بلال حبشي تهران گرديد و يک دوره سه چهار ماهه را پشت سر گذراند که نقطه عطفي در شکل گيري شخصيت او بود. وي به بسيج کرمان رجعت کرده و به عنوان نيروي ويژه گام در مسير خدمت نهاد و 15 بار در جبهه هاي نبرد نور عليه تاريکي حاضر شد و قاسم وار رزميد.
اين بسيجي فرزانه بار ديگر دست به انتخاب جهادي ديگر زد و اين بار در مدرسه علميه کرماني ها، به زی طلبگي در آمد و از اينجا بود که اين جوان زيبا سيرت بسان يک پرنده خوش پرواز، از حجره تا سنگر را بارها پيمود. عمليات که بود دليرانه مي جنگيد و وقتي نبود، خط مقدم کلاس درس حاضر مي شد او پيرو نبي بود در کلاس درس و سربازي از تبار قاسم بود در جبهه رزم.
تا اين که دست عشق در الفجر 8 از آستين آبي آسمان بيرون آمد و او را تا اوج با خودش برد.
چند فراز از زندگی آن شهید
ـ ساعت 4 کلاس داشت و ساعت 5 اعزام. کتابش را برداشت و رفت کلاس. يک ربع به 5 درآمد. مي گفت: سنگر را نبايد لحظه اي خالي گذاشت.
ـ عمليات تمام شد و از عمليات بعدي خبري نبود. برگشت چادر، کتابهايش را ريخت داخل ساک و گفت بر مي گردم مدرسه. از منطقه خارج نشده بود که خبر دادند فردا عمليات هست. برگشت ساک را زمين نهاد و اسلحه و کوله پشتي اش را برداشت. مي گويند در والفجر 8 جواني با لباس خاکي و عمامه اي بر سر دليرانه مي رزميد صدايش مي زدند: ابوالقاسم.
ـ وقتي مي رفت براي دوسانش در حوزه هاي علميه چنين نوشت: شما اي شاگران مکتب امام صادق ـ عليه السلام و سربازان درگه امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ با تمام جديت درس بخوانيد و با دو سلاح علم و تقوا با جهل و بي عدالتي بجنگيد. و در همة کارها با ذکر و توکل بر خداوند حرکت کنيد.
و اما الان در مدرسه علميه کرماني ها از اتاقي صداي استاد مي آيد طلبه ها حلقه زده اند و از درس استاد يادداشت بر مي دارند بالاي در اتاق نوشته ند: کلاس طلبه شهيد ابوالقاسم نبي زاده.
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
فرشته پلاک طلایی می خواد....
قرار بود لِی لِی بازی کنند، دختر کوچولوهای محله رو می گویم ، دو به دو ولی تعدادشان 5 نفر بود ، یا باید یکی پیدا می شد و 3 گروه دو نفره می شدند و یا اینکه یکی کم می شد، هرچه فکر کردند کسی را پیدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد. ده، بیست، سی، چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کوچولوها افتاد، با اخم بغضی کرد و گفت: «اگه منو بازی ندین به بابام می گم».
به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد یکی از دخترها که کمی از بقیه بزرگتر بود، رو به او کرد و گفت:« فرشته تو بازی نیستی.» فرشته خیلی آرام رفت و روی پله خانه شان نشست و دیگر هیچ نگفت؛ دختر کوچولوها تند تند سنگ می انداختند، لِی لِی می کردند و بازی پیش می رفت. دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود. ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه. مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت، فرشته رفت و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت: بچه ها دارن لی لی بازی می کنند، منو انداختن بیرون و بازی ندادند. مادرش آهی نامحسوس کشید و گفت:«عیب نداره دختر خوشگلم، برو پلاک بابا رو بردار و با اون بازی کن.»

ناگهان فکری به سرش زد، اشکهایش را پاک کرد و رفت پلاک را برداشت و دوید توی کوچه و همین طور که پلاک را می چرخاند داد زد: «من پلاک دارم شما ندارین هِی هِی.»
بچه ها همه دویدند به طرفش و دورش جمع شدند هر کسی چیزی می پرسید، عاطفه گفت: «مال کیه؟» مینا پرسید:« می دی منم ببینم؟» بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت: «فرشته بیا جای من بازی کن بذار من پلاک رو بندازم گردنم.» و فرشته کِیف می کرد. به این فکر می کرد که اگر بابا نیست، پلاکش هست، به این فکر می کرد که دیگر همیشه میتواند لِی لِی بازی کند، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره ی عقب افتاده، پلاک بابا را نشان بدهد و بگوید: «بیا این پلاک رو برای چند دقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو از مامان نگیر.»
تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیا و مربیان، پدرش رو دعوت کردند، همراه خود پلاک پدرش رو ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و شاید هم مثلا پلاک را بوس کنند و در عوض، پول کمک به مدرسه و خرج ورقه امتحانی و امثال اینها را از مادر طلب نکنند، به این فکر می کرد که چرا تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و به وسیله این پلاک که می توانست حل کند ولی حل نمی کرد. به این فکر بود که .....
ادامه مطلب

