سه شنبه بیستم مرداد 1388
ستاره اي از آسمان - طلبه شهيد ابوالقاسم نبي زاده
ابوالقاسم در روستاي جوشان از توابع گلباف کرمان به دنيا آمد پدرش حاج آقا رضا نبي زاده يکي از مردان متدين، داراي حسن شهرت و اهل فضل همان روستاست.
ابوالقاسم دوران کودکي و دبستان را در فضاي خوش آب هواي روستا سپري
کرد و براي ادامه تحصيل در مقطع راهنمايي راهي گلباف شد.
دبيرستان سعادت، پايگاه شهيد محمد باقر صدر در مسجد دوازده امام، کتابخانه مهدي موعود در شهر گلباف دانش آموز کوشايي را به ياد مي آورند که با اشتياق تمام در کلاس هاي درس نشست فعاليت نمود و از ساحت کتاب و کتابخواني هيچ وقت دور نشد.
ابوالقاسم بعد از اخذ ديپلم براي گذراندن دوره تربيت مربي به جوپار اعزام و جهت تکميل آن رهسپار پادگان بلال حبشي تهران گرديد و يک دوره سه چهار ماهه را پشت سر گذراند که نقطه عطفي در شکل گيري شخصيت او بود. وي به بسيج کرمان رجعت کرده و به عنوان نيروي ويژه گام در مسير خدمت نهاد و 15 بار در جبهه هاي نبرد نور عليه تاريکي حاضر شد و قاسم وار رزميد.
اين بسيجي فرزانه بار ديگر دست به انتخاب جهادي ديگر زد و اين بار در مدرسه علميه کرماني ها، به زی طلبگي در آمد و از اينجا بود که اين جوان زيبا سيرت بسان يک پرنده خوش پرواز، از حجره تا سنگر را بارها پيمود. عمليات که بود دليرانه مي جنگيد و وقتي نبود، خط مقدم کلاس درس حاضر مي شد او پيرو نبي بود در کلاس درس و سربازي از تبار قاسم بود در جبهه رزم.
تا اين که دست عشق در الفجر 8 از آستين آبي آسمان بيرون آمد و او را تا اوج با خودش برد.
چند فراز از زندگی آن شهید
ـ ساعت 4 کلاس داشت و ساعت 5 اعزام. کتابش را برداشت و رفت کلاس. يک ربع به 5 درآمد. مي گفت: سنگر را نبايد لحظه اي خالي گذاشت.
ـ عمليات تمام شد و از عمليات بعدي خبري نبود. برگشت چادر، کتابهايش را ريخت داخل ساک و گفت بر مي گردم مدرسه. از منطقه خارج نشده بود که خبر دادند فردا عمليات هست. برگشت ساک را زمين نهاد و اسلحه و کوله پشتي اش را برداشت. مي گويند در والفجر 8 جواني با لباس خاکي و عمامه اي بر سر دليرانه مي رزميد صدايش مي زدند: ابوالقاسم.
ـ وقتي مي رفت براي دوسانش در حوزه هاي علميه چنين نوشت: شما اي شاگران مکتب امام صادق ـ عليه السلام و سربازان درگه امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ با تمام جديت درس بخوانيد و با دو سلاح علم و تقوا با جهل و بي عدالتي بجنگيد. و در همة کارها با ذکر و توکل بر خداوند حرکت کنيد.
و اما الان در مدرسه علميه کرماني ها از اتاقي صداي استاد مي آيد طلبه ها حلقه زده اند و از درس استاد يادداشت بر مي دارند بالاي در اتاق نوشته ند: کلاس طلبه شهيد ابوالقاسم نبي زاده.
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
فرشته پلاک طلایی می خواد....
قرار بود لِی لِی بازی کنند، دختر کوچولوهای محله رو می گویم ، دو به دو ولی تعدادشان 5 نفر بود ، یا باید یکی پیدا می شد و 3 گروه دو نفره می شدند و یا اینکه یکی کم می شد، هرچه فکر کردند کسی را پیدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد. ده، بیست، سی، چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کوچولوها افتاد، با اخم بغضی کرد و گفت: «اگه منو بازی ندین به بابام می گم».
به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد یکی از دخترها که کمی از بقیه بزرگتر بود، رو به او کرد و گفت:« فرشته تو بازی نیستی.» فرشته خیلی آرام رفت و روی پله خانه شان نشست و دیگر هیچ نگفت؛ دختر کوچولوها تند تند سنگ می انداختند، لِی لِی می کردند و بازی پیش می رفت. دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود. ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه. مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت، فرشته رفت و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت: بچه ها دارن لی لی بازی می کنند، منو انداختن بیرون و بازی ندادند. مادرش آهی نامحسوس کشید و گفت:«عیب نداره دختر خوشگلم، برو پلاک بابا رو بردار و با اون بازی کن.»

ناگهان فکری به سرش زد، اشکهایش را پاک کرد و رفت پلاک را برداشت و دوید توی کوچه و همین طور که پلاک را می چرخاند داد زد: «من پلاک دارم شما ندارین هِی هِی.»
بچه ها همه دویدند به طرفش و دورش جمع شدند هر کسی چیزی می پرسید، عاطفه گفت: «مال کیه؟» مینا پرسید:« می دی منم ببینم؟» بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت: «فرشته بیا جای من بازی کن بذار من پلاک رو بندازم گردنم.» و فرشته کِیف می کرد. به این فکر می کرد که اگر بابا نیست، پلاکش هست، به این فکر می کرد که دیگر همیشه میتواند لِی لِی بازی کند، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره ی عقب افتاده، پلاک بابا را نشان بدهد و بگوید: «بیا این پلاک رو برای چند دقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو از مامان نگیر.»
تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیا و مربیان، پدرش رو دعوت کردند، همراه خود پلاک پدرش رو ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و شاید هم مثلا پلاک را بوس کنند و در عوض، پول کمک به مدرسه و خرج ورقه امتحانی و امثال اینها را از مادر طلب نکنند، به این فکر می کرد که چرا تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و به وسیله این پلاک که می توانست حل کند ولی حل نمی کرد. به این فکر بود که .....
ادامه مطلب

